تبليغاتX
زندگی نقره ای من


زندگی نقره ای من

من...سیمین...از اهالی همین شهر تب دار....نزدیک تو..با خوشه ای از محبت ناب....

باران که میبارد دلم تنگ میشود برای روز های بچه بودنم.....

دلم تنگ میشود از این همه نبودن های پی در پی......

دلم تنگ میشود از دوری خدایی که به سهراب نزدیک تر است تا من......

دلم تنگ میشود از بغض هایی که گلویم را جر میدهند.....

دلم تنگ میشود برای خودم.....برای عطر  دخترانه ی لطیفی که داشتم....

دلم میگیرد از این همه شکایت.....

از خدایی که گاهی سخت از او دلگیرم.....

اری خداوندا ... قسم به همان زیتونت که از تو دلگیرم بسیار.....

اری دلم گرفته است از این همه نبودن های پی در پی خداوندا...........



نوشته شده در دوشنبه 7 فروردین1391ساعت 1:26 بعد از ظهر توسط سیمین| |

به تو گفتم قبل رفتنت: اگه نباشی یک روز

کاری با دنیا ندارم

به تو گفتم :خودمو میکشم و پر میزنم تو آسمون

بگو گفتم یا نگفتم؟

به تو گفتم زنده ام بانفس خیال چشمات

چشاتم تنهام گذاشتن

حالا من موندم و تیغ و رگ دست و عکس پاره تو من

بگو گفتم یا نگفتم؟

مگه بهت نگفته بودم بی تو روزگار من تیره و تاره؟

حالا یادگار من بعد سفر کردن تو طناب داره

تیغو میکشم رو رگهام ، می پاشه خونم رو عکسات

نتونست سدی بسازه ، رنگ چشمات سیل اشکات

ilmsh

نوشته شده در شنبه 5 فروردین1391ساعت 2:19 بعد از ظهر توسط سیمین| |

می نشینم تنهای تنها....

روی نیمکت اشناییمان....

بوی علف های اطراف ....

حالم را به هم میزند......

عده ای مرا تماشا میکنند....

و من بی پروا اشک میریزم.....

ناگهان بغضم میشکند.....

زانو میزنم روی همان علف هایی که...

جای پای اولین اشناییمان را خورده اند....

زار میزنم ....زار میزنم.....میسوزد این قلب لعنتی.......

پا هایم را درون اب میگذارم.....

مینشینم خیره به دریا.....

تیک تاک..تیک تاک تا رسیدن مرگ.....

نوشته شده در شنبه 5 فروردین1391ساعت 2:12 بعد از ظهر توسط سیمین| |

.

امشب برای گریه ام یک شانه می خواهم که نیست
در این خرابات جهان یک خانه می خواهم که نیست
در غربت چشمان تو ، تنهاییم آواره شد
در وصف این نامردمان یک واژه می خواهم که نیست

نوشته شده در شنبه 5 فروردین1391ساعت 2:0 بعد از ظهر توسط سیمین| |

.

خدا لعنت کند بر واژه ها حتی خداحافظ !
که یعنی آتشی افتاده در من با خداحافظ !
سکوت افتاده مثل رعشه ای بر استخوانهایم
شبیه موج سرد ساحل دریا خداحافظ

نوشته شده در شنبه 5 فروردین1391ساعت 1:49 بعد از ظهر توسط سیمین| |

خداوندا....انقدر امشب بغض دارم و دیوانه ام ...

که نمیدانم به کدامین جاده سر بزنم....

در کدامین بیابان فریاد زنم؟؟؟؟

رخت سفیدم عجب کفن گرمی بود برایم......عجب....

و من امشب تمام غم هایم را به تو هدیه میدهم ای ماه.....

وای به حال بارش فردا.....

نوشته شده در شنبه 5 فروردین1391ساعت 2:11 قبل از ظهر توسط سیمین| |

به نيوتن بگوييد ...
هر عملي را عكس العملي نيست....!
اگر بود اينهمه خوبيهاي من بي جواب نمي ماند...!!
نوشته شده در شنبه 5 فروردین1391ساعت 1:40 قبل از ظهر توسط سیمین| |

خداوندا ، جای سوره ای به نام "عشق" در قرآن تو خالیست ، که اینگونه آغاز شود : و قسم به روزی که دلت را میشکنند و جز خدایت مرهمی نخواهی یافت


نوشته شده در جمعه 4 فروردین1391ساعت 3:38 بعد از ظهر توسط سیمین| |

خواستم بگویم دل.....خواستم بنویسم دل نوشته های...دیدم مگر از دلم چیزی مانده؟؟؟نه..هیچ چیز ..من ته کشیده ام...اما گاهی انقدر از گریه پر میشوم که سر میروم به ناگاه....خواستم بنویسم دل نوشته های سیمین.

سیمین؟کدام سیمین؟کدام من؟من هیچ هیچ هیچ شده ام.

و مانند بازدم کودکی هایم در باد بادک سبک شده ام.نه وزنی نه صدایی.

اکنون شبها تا صبح قدم میزنم.تا صبح قران در بغل دارم و تا صبح به خدا میگویم شوخی زشتی بود خداوندا...خیلی زشت..خیلی تلخ.خیلی تللللخ.

مانده ام تنها در سکوت.دیگر نای جنب و جوش ندارم.و تنها دوست من فکرم است.فکر میکنم.فکر میکنم انقدر فکر میکنم که میمیرم از تهی بودن.پوچ میشوم.

شب که از نیمه میگذرد غرق میشوم با چشمانی باز در خاطراتم.در  عطر گل سرخی که با تمام پاکیم برایت کاشتم.غرق میشوم در بوی دستانم.گاگاه که اسمان دلم ابری بود چشمانم دو سه قطره اشک را به تو هدیه میداد و پر میشدم از خالی.چه کردی با من؟چه کردی؟میسوزم از درون.همچنان میسوزم.اتش میگیرم.اشک میریزم.میمیرم از دردهای ناگهانی خاطراتمان.چه کردی با من؟

چه بی تابی زشتی بود لباس سفیدم.چه درد سنگینی بود پاک کردن ان همه هیا هوی زندگیم.و گاه میگویم ای کاش هیچ گاه نمی امدم.چه رفتنی بود اخر.چه کردی با من؟چه کردی؟

نوشته شده در شنبه 27 اسفند1390ساعت 2:11 قبل از ظهر توسط سیمین| |

  تمام واژه های این ذهن طوفان زده ام را پیش تو به امانت میگذارم

تو بمان و واژه های این ذهن هرزه ی من

تو که از گریه های من دور مانده ای

تو بمان و ...

از من چیزی نمانده است.

ته کشیده ام.

دیگر تمام شده ام.

به چشمهای بی فروغم نگاهی بینداز تا باور کنی.

چشمهای تو دروغ نمی گویند.

دیگر خدا هم صدای مرا نمی شنود!


  موجی ام که

به شوق ِ ساحل ِچشمانت

به صخره کوبید

نابود شد


نوشته شده در پنجشنبه 25 اسفند1390ساعت 1:23 بعد از ظهر توسط سیمین| |


:قالبساز: :بهاربیست:

 آپلود عکس - شبکه اجتماعی فیس نما - مجله شب فارسی - سایت عکس باران