زندگی نقره ای من
من...سیمین...از اهالی همین شهر تب دار....نزدیک تو..با خوشه ای از محبت ناب....
دلم تنگ میشود از این همه نبودن های پی در پی...... دلم تنگ میشود از دوری خدایی که به سهراب نزدیک تر است تا من...... دلم تنگ میشود از بغض هایی که گلویم را جر میدهند..... دلم تنگ میشود برای خودم.....برای عطر دخترانه ی لطیفی که داشتم.... دلم میگیرد از این همه شکایت..... از خدایی که گاهی سخت از او دلگیرم..... اری خداوندا ... قسم به همان زیتونت که از تو دلگیرم بسیار..... اری دلم گرفته است از این همه نبودن های پی در پی خداوندا........... به تو گفتم قبل رفتنت: اگه نباشی یک روز کاری با دنیا ندارم به تو گفتم :خودمو میکشم و پر میزنم تو آسمون بگو گفتم یا نگفتم؟ به تو گفتم زنده ام بانفس خیال چشمات چشاتم تنهام گذاشتن حالا من موندم و تیغ و رگ دست و عکس پاره تو من بگو گفتم یا نگفتم؟ مگه بهت نگفته بودم بی تو روزگار من تیره و تاره؟ حالا یادگار من بعد سفر کردن تو طناب داره تیغو میکشم رو رگهام ، می پاشه خونم رو عکسات نتونست سدی بسازه ، رنگ چشمات سیل اشکات روی نیمکت اشناییمان.... بوی علف های اطراف .... حالم را به هم میزند...... عده ای مرا تماشا میکنند.... و من بی پروا اشک میریزم..... ناگهان بغضم میشکند..... زانو میزنم روی همان علف هایی که... جای پای اولین اشناییمان را خورده اند.... زار میزنم ....زار میزنم.....میسوزد این قلب لعنتی....... پا هایم را درون اب میگذارم..... مینشینم خیره به دریا..... تیک تاک..تیک تاک تا رسیدن مرگ..... . امشب برای گریه ام یک شانه می خواهم که نیست خدا لعنت کند بر واژه ها حتی خداحافظ ! که نمیدانم به کدامین جاده سر بزنم.... در کدامین بیابان فریاد زنم؟؟؟؟ رخت سفیدم عجب کفن گرمی بود برایم......عجب.... و من امشب تمام غم هایم را به تو هدیه میدهم ای ماه..... وای به حال بارش فردا..... سیمین؟کدام سیمین؟کدام من؟من هیچ هیچ هیچ شده ام. و مانند بازدم کودکی هایم در باد بادک سبک شده ام.نه وزنی نه صدایی. اکنون شبها تا صبح قدم میزنم.تا صبح قران در بغل دارم و تا صبح به خدا میگویم شوخی زشتی بود خداوندا...خیلی زشت..خیلی تلخ.خیلی تللللخ. مانده ام تنها در سکوت.دیگر نای جنب و جوش ندارم.و تنها دوست من فکرم است.فکر میکنم.فکر میکنم انقدر فکر میکنم که میمیرم از تهی بودن.پوچ میشوم. شب که از نیمه میگذرد غرق میشوم با چشمانی باز در خاطراتم.در عطر گل سرخی که با تمام پاکیم برایت کاشتم.غرق میشوم در بوی دستانم.گاگاه که اسمان دلم ابری بود چشمانم دو سه قطره اشک را به تو هدیه میداد و پر میشدم از خالی.چه کردی با من؟چه کردی؟میسوزم از درون.همچنان میسوزم.اتش میگیرم.اشک میریزم.میمیرم از دردهای ناگهانی خاطراتمان.چه کردی با من؟ چه بی تابی زشتی بود لباس سفیدم.چه درد سنگینی بود پاک کردن ان همه هیا هوی زندگیم.و گاه میگویم ای کاش هیچ گاه نمی امدم.چه رفتنی بود اخر.چه کردی با من؟چه کردی؟
تو بمان و واژه های این ذهن هرزه ی من
تو که از گریه های من دور مانده ای
تو بمان و ...
از من چیزی نمانده است.
ته کشیده ام.
دیگر تمام شده ام.
به چشمهای بی فروغم نگاهی بینداز تا باور کنی.
چشمهای تو دروغ نمی گویند.
دیگر خدا هم صدای مرا نمی شنود!
موجی ام که به شوق ِ
ساحل ِچشمانت
به صخره کوبید نابود شد

در این خرابات جهان یک خانه می خواهم که نیست
در غربت چشمان تو ، تنهاییم آواره شد
در وصف این نامردمان یک واژه می خواهم که نیست
که یعنی آتشی افتاده در من با خداحافظ !
سکوت افتاده مثل رعشه ای بر استخوانهایم
شبیه موج سرد ساحل دریا خداحافظ
هر عملي را عكس العملي نيست....!
اگر بود اينهمه خوبيهاي من بي جواب نمي ماند...!!


تمام واژه های این ذهن طوفان زده ام را پیش تو به امانت
میگذارم
| :قالبساز: :بهاربیست: |

